تبليغاتX
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد

سلام دوستای گلم شرمنده که مدت زیــــــــادی نبودم خیلی دلم برای شما دوستای عزیز تنگ شده بود البته خب خیلی درگیر بودم...  الان یکم سرم خلوت شد راستش رو بخوایید دلم برای یه آپ جدید پر پرو

پیمون هم لک زده بود  تا اینکه یاد رمضون امسال افتادم وقتی که سوار تاکسی شده بودم داشتم می رفتم برا افطار یهو یه پسر جوون و یه پیرمرد رو توی  خیابون دیدم نمیدونم اما انگار می خواستن ماشین

بگیرن قیافه اون پسره حسابی منو تو فکــــر فرو برد... قیافش خیلی برام آشنا بود بعد از دو سه دقیقه فکر کردن یادم اومد واااااااااااااااااای خدای من باورررررررررم نمی شد اون سمیر بود هم بازی بچه گیای من تو

جنوب آره خــــــــودشه اونم باباش بود.. اما اونا بعد این همه سال اینجا چیکار می کردن نمیدونم شاید سمیر برای کار اومده بود اینجا اما چرا باباش رو با خودش آورده بود؟!! شایدم اومدن اینجا مهمونی شایدم

باباش مریض شده آوردتش تهران دکتر، بلافاصله از ماشین پیاده شدم و خودم رو به سرعت به اونجایی که اونا رو دیدم رسندم اما اونجا هیچ اثری از سمیر و باباش نبود اونا رفته بودن...

وقتی که از پیدا کردنشون نا امید شدم بازم چهره سمیر اومد به یادم باوررررررررررم نمی شد چقدر سمیر بزرگ شده بود ماشاا... چقدر تنــــــــومند و نیـــــــرومند شده بود اما باباش برعکس سمیر خیلی

پیر و شکسته شده بود اما قیافه سمیر همون قیافه بود همون پسر جو گندمی مو فرفری یادم میاد موهاش انقدر فر بود که  وقتی دستمون رو می کردیم تو موهاش دستمون به موهاش گره می خورد و برای در آوردنش مکافات داشتیم

                                       .............................................................

همون جور که داشتم تو خیابون پرسه میزدم یاد جنوب افتادم یاد آبادان، خرمشهر، اهواز...  یاد یخ در بهشتاش فلافلاش سامبوسه هاش سنج دمام اونجا تو محرم یاد سینه زنی هاش و ... افتادم اما چیزی

که خیلی فکر منو مشغول کرد عمـــــــــو حمیـــــــــد بود عمو حمید یه پیر مرد ۶۰-۷۰ ساله ای بود که همیشه عصرها موقعی که هوا خنکتر میشد از خونه اش میومد بیرون اون همیشه یه عرق چین سفید

رو سرش بود، یادم میاد همیشه یه چهار پایه کوچیک هم تو دستش بود و هرجا که خسته میشد اون چهار پایه رو میذاشت زمین روش می نشست و خستگی درمیکرد گاهی اوقات سه چهار ساعت رو اون

چهار پایه می نشست و با هیچ کس حرف نمیزد و به یه نقطه خیره میشد نمیدونم به چه چیزی فکر می کرد مردم به این پیرمرد عمو حمید میگفتن عمو حمید تنها بود هیچ کس رو نداشت خودش بود و پیرزنکش (البته پیرزنکی که گفتم از قول خود عمو حمیده که به زنش همیشه پیزنکم میگفت)

بعضیا میگفتن بچه هاش ولش کردن بعضیا هم میگفتن بچه هاش خارج ان بعضیا هم میگفن اون بچه دار نمی شه خلاصه یه روز که با بچه ها مشغول بازی بودیم عمو حمید رو دیدم که بازم مثل همیشه از خونه

اش اومد بیرون و چند قدم اونطرف تر از خوته ش چهار پایه اش رو گذاشت و روش نشست یه نیم ساعتی ساکت بود بعد ماها رو صدا کرد اولش یکم باهامون حرف زد اولش یکم ازش می ترسیدم آخه اون هیچ وقت با بچه ها حرف نمیزد... وقتی حرفهاش رو می شنیدم دیدم مرد مهربونیه بعدش بهمون

گفت می خوام براتون یه داستان تعریف کنم که این داستان عمو حمید می تونم بگم شیرین ترین و آموزنده ترین داستانی بود که تا حالا تو عمرم شنیده بودم منم می خوام مثل عمو حمید این داستان

قشنگ و آموزنده رو برای شما تعریف کنم البته همین جوری که نمی شه قصه گفت باید همگی باهم از دنیای واقعی خودمون دل بکنیم و از طریق پل خیال که تو پایین قرار داده شده وارد دنیایی وهم خیــــــــال

بشیم دنیایی که همه چیز توش امکان پذیره.. دنیای حیوانات گیاهان پرندها و درختها همه جون پیدا می کنن و با ما حرف میزنن... این داستان اسمش بخــــــــــــت نام داره که به بخت و اقبال آدما خیلی

مربوط میشه خب دوستان اگه آماده هستید از پل خیال رد بشید و برید به ادامه مطلب و وارد دنیای داستان بشید...

البته لازم بذکره وقتی دارید از پل لــــــرزان خیال رد میشد مواظب باشید سرتون گیج نره.. خب آخه دارید وارد یه دنیای دیگه میشد دیگه ممکنه سر تون گیج بره و یهو قش کنید.... 

خداحافظ

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 18:11 توسط مهران|

آن که خاک را به نظر کیمیا کند             آیا شود که گوشة چشمی به ما کند...

نیمه شعبان روز میلاد امام عصر رو به شما دوستان عزیز و تمام شیعیان جهان تبریک عرض می کنم...

نوشته شده در شنبه 25 تیر1390ساعت 18:57 توسط مهران|

با تو سبزم

گل بهارم

ای پدر
هر چه دارم از تو دارم ای پدر...

 

خجسته میلاد فرخنده مولود کعبه ، قران ناطق ،
                  

                           مولی الموحدین،حضرت علی علیه السلام
                            

                                      و گرامیداشت مقام والای پدر مبار ک باد...

نوشته شده در چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 21:17 توسط مهران|

فاطمه آمد

تا زیبایی ، زیبا شود

محبت ، عاطفه آغاز شود

و فاطمه آمد تا

علی ، حیدرشود، کرارشود

وفاطمه آمد تا ....

 

ولادت بزرگ بانوی اسلام  این الگوی زن مسلمان بر همه مسلمانان جهان  

بخصوص هموطنان ایرانی و به ویژه تمام مادران ایرانی تبریک میگم...

                            

                         ............................................

 

ولادت فاطمه زهرا روز زن (روز مادر...) بر شما دوستای گلم مبارک... 

 

                                     
نوشته شده در دوشنبه 2 خرداد1390ساعت 18:7 توسط مهران|

                                                    سلام دوستای خوبم...

چون خیلی از شما دوستای گلم ازم پرسیده بودید چرا آپ نمی کنم باید خدمتتون عرض کنم

که بخاطر کار زیادی که این روزا دارم تا حدود دو ماهی رو آپ نمی کنم...

اما چون نمی تونم به طور کامل از نت قطع شم سعی می کنم تو این مدت بهتون سر بزنم

و اگر هم نظر گذاشتید حتمآ جواب بدم...

شما هم به من سربزنید خوشحال میشم... 

خیلی دوستون دارم...براتون آرزوی موفقیت می کنم...

       
نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت1390ساعت 16:36 توسط مهران|

واما جواب معما !

دوستان باید بگم که این ۲ ساعت مربوط به هیچ سالی نمیشه ! و هیچ تاریخی رو 

برای این دو ساعت نمیشه نوشت در واقع این ساعات توی زمان گمه !

این ساعتها همیشه قبل از تحویل هر سالی وجود دارن که چون نمیشه تاریخی برای اونها

نوشت به اونها ساعتهای بدون تاریخ میگن !

حالا دیدید این دو ساعت چه ساعات استثنائی بودن.. که کمتر کسی از شون خبر داشت !

شوخی نوشت:

حالا شاید دوستان گله کنن که چرا از اول قبل از اینکه این دوساعت برسه جواب معما رو

نگفتی؟! خب دلیل داره!

چون این دوساعت توی زمان گمه و هر کاری رو اگه تو این دو ساعت انجام میدادید تو هیچ جا 

به ثبت نمی رسید !  گفتم یکی  آمار جرم بالا میره... بعد میگن من گفتم.. بعد دیگه خر بیار 

و باقالی بار کن!

یه علت دیگه ای که نگفتم که خیلی خیلی هم مهم بود.. این بود که من اینجا دشمن زیاد دارم!

ترسیدم دشمنا بی جنبه بازی در بیارن از فرصت استفاده کنن تو این دو ساعت سرمون رو 

بکنن زیر آب هیچ کس هم نفهمه...

به هر حال هر کس از این دوساعت استفاده نکرده رفت تا سال بعد... البته الان من گفتم تو

ساعات بی تاریخ به فکر کارای خوب باشید بلایی سر کسی نیارید نرید بانک بزنید !

                                   ...................................................................

چقدر زود داره تعطیلات تموم میشه چقدر زود زمان میگذره انگار همین دیروز بود که عید رو بهم تبریک

میگفتیم دو روز دیگه سیزده بدره امیدوارم سیزده خوبی رو در پیش داشته باشید و بهتون خوش بگذره !   شاد باشید...

نوشته شده در پنجشنبه 11 فروردین1390ساعت 17:42 توسط مهران|

                                سلام دوستای خوبم سال نو تون مبارک...

 

چون سال نو شده و همه هم خوشحالن..... 

گفتم ما هم یه حالی بدیم یه آپ درباره عید بذاریم

اما گفتم درباره عید چی باید بنویسم ! تا اینکه یه سوال برام پیش اومد؟

امروز ۲۹ اسفنده از ساعت ۱۲ امشب وارد ۱ فروردین سال ۹۰ میشیم اما سال

تحویل ساعت ۲ و ۵۰ دقیقه و ۴۵ ثانیه بعد از نیمه شبه ! حالا به این سوال من  

جواب بدید که از ساعت ۱۲ امشب تا قبل از تحویل سال این ۲ ساعت و ۵۰ 

دقیقه متعلق به کدوم ساله؟ سال ۸۹ یا ۹۰

تا حالا به این فکر کردید که این ساعات مال کدوم ساله؟

بازم نوروز این عید باستانی ایرانیان رو به شما دوستای عزیزم... تبریک میگم.......

امیدوارم سال شاد و پر از موفقیتی رو در پیش داشته باشید

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 5:33 توسط مهران|

 

دو فرزند است و یک مادر که مادر هر دو را مادر

                     یکی را می دهد شُکر، یکی را زار می بینم!

                                      نمی دانم چنین است یا که من این سان می بینم!

چند روز پیش وقتی که این شعر رو خوندم تو فکر فرو رفتم که ما همه خدامون یکیه پس چرا یکی

خوشیخته و یکی بدبخت، یکی خدا هواشو داره ویکی هم انگار اصلآ صداش رو نمی شنوه!

توی زندگی یه چیزایی رو می بینم که دیدنش خیلی سخته...!

خدایا به جاه و جبروتت قسم، قصد کفر کردن ندارم! خدایا به بزرگیت قسم، فقط سوال دارم؟!

چرا بین آدمایی که خلق می کنی انقد فرق هست....

آخه خدا چرا به یکی تو زندگی حال میدیو حال یکی رو اساسی میگیری !

خدا جونم چرا یکی باید بخوره و یکی دیگه نگاش کنه !

خدایا این چه حکمتیه که بعضیا رو کور به دنیا میاری بعضیا رو لال بعضیا رو هم شل آخه چرا این آدم

از وقتی به دنیا میاد تا وقتی که میمیره باید فقط زجر بکشه  آخه چرا باید از تمام خوشی های عالم

محرم بشه چرا باید دیگران بهش احساس ترحم کنن چرا دل مردم باید به حال این آدم بسوزه مگه این

مثل بقیه آدم نیست،مگه اینا بنده های تو نیستن، مگه تو اونا رو خلق نکردی این آدما چه گناهی کرده

بودن که باید این همه تو زندگی زجر بکشن!

اونوقت بعضیا هستن مشکلشون رنگ ماشین الگانسشونه و پنج طبقه کردن خونشون!

خدایا مگه تو خدای همه نیستی مگه عادل نیستی، آخه این چه عدلی که بعضیا جون به عزرائیلت

نمیدن و بعضیا روزی صد بار آرزوی مرگ میکنن !

خدایا یه سوال داشتم؟! شما واقعآ صدای خرد شدن آدمای بیچاره رو می شنوید ما آدما صدای

خرد شدن آدما رو نمی شنویم، اما من شنیدم تو می شنوی پس اگه میشنوی چرا به این صداشون

جواب نمیدی ؟!

خدایا منو ببخش با من قهر نکن! آخه یه چیزایی می بینم که خیلیه... خیلی درده

دوستان ببخشید اگه ناراحت شدید اما توی این دنیا بی عدالتی خیلی زیاده... که بعضیا شو آدما

خودشون باعث میشن که به حقشون بی عدالتی بشه اما بعضی چیزا هستن که دست خود آدم  

نیست انگار این چیز قسمت اون آدم بوده !

دوستان نظر شما راجع به عدل خدا چیه؟! البته شاید بگید اینا همه امتحان الهی اما نمی تونم این رو

 قبول کنم که یکی توی فلاکت و بدبختی امتحان بشه و یکی تو ناز و نعمت و رفاه آخه همه آدما

پیامبر نیستن که یکی سلیمان باشه و یکی ایوب به نظر من آدمای معمولی ظرفیت همچین

امتحانایی رو ندارن...

این پست رو هم با این دو بیتی بابا طاهر تموم می کنم

 اگر دستم رسد بر چرخ گردون

                                از او پرسم که این چین و آن چون       

یکی را داده ای صد ناز و نعمت

                                یکی  را نان جو ،  آغشته در  خون... 

 

دوستان خوشحال میشم نظرتون رو راجع به این پست بدونم متشکرم 

نوشته شده در شنبه 30 بهمن1389ساعت 23:58 توسط مهران|

 

بزن بارون بزن خیسم کن آبم کن ترم کن !

           کمک کن تازه بارون من غریبم پرپرم کن !

                    بزن آتیش بجونم شعله کن خاکسترم کن !

                                بذار سر روی دوشم سایتو تاج سرم کن !

                                        صدام کن ای هوای تازه  ای عطر رونده !

                                                      هوا پر شه پر از پرهای رنگی پرنده !

                                                         بزن بارون بزن خیسم کن آبم کن ترم کن...

سلام دوستان... 

چون مرخصی یک ماهه ای که از شما گرفته بودم تموم شده 

و به علت تمدید نشدن مرخصیم!به سفارش شما دوستای گلم باید امروز آپ می کردم ! 

که البته این آپ موقته تا آپ اصلی که چند روز دیگه است، منتظر آپ اصلیم باشید فعلآ

نوشته شده در جمعه 24 دی1389ساعت 11:24 توسط مهران|

 

آدما عاشق که نیستن یه طورن و وقتی که عاشق میشن یه طور دیگه ! 

دنیای بدون عشق:

وقتی که آدم عاشق کسی نیست انگار یه چیزی تو زندگیش کمه همیشه آدم بی حوصله است

همیشه پکره، آدم احساس می کنه که تنهاست احساس می کنه که به یکی احتیاج داره، به یکی

که باهاش حرف بزنه باهاش دردو دل کنه هر چی دوست داره بهش بگه حرفای دلشو پیشش خالی

کنه، به یکی احتیاج داره که وقتی که می بینتش تمام درداش تسکین پیدا کنه، آدم احساس می کنه

به یکی احتیاج داره که وجودش، وجود تمام آدمای رنگا با رنگو محو کنه ! 

آدم به یکی احتیاج داره که تو اوج مشکلات بهش آرامش بده !

                         ....................................................................................

دنیای عاشقی:

اما آدم وقتی عاشق میشه، وقتی که با عشقش حرف میزنه وقتی که باهاش می خنده تمام دنیا

به چشم آدم قشنگ میشه !

خیابونا، آدما، آسمون،ماه وستاره ها همه وهمه به چشمت قشنگ میشن از زندگی به معنای

واقعی کلمه لذت می بری احساس خوشبختی بهت دست میده چنان حس سروری به آدم دست

میده که می خوای از شادی پرواز کنی اما امان، امان از روزی که به عشقت نرسی یا تو راه رسیدن

به عشقت مشکلاتی به وجود بیاد اون وقته که زندگیت جهنم میشه دیگه هیچی بهت نمی چسبه

همه چیز زشت میشه خیابونا، آدما، آسمون، ماه و ستاره ها همه و همه تو چشمت تار میشن

همه چیز سیاه میشه آسمون دلت ابری میشه و چشمات بارونی، درد اون عشق بی صدا آدمو

میشکونه !

                      .......................................................................................

اما من حاضرم تمام درد عشقو به جون بخرم، چون زندگی بدون عشقو دوست ندارم می دونید چرا ؟

                                       ...................................................

چون وقتی که آدم عاشقه خدا رو هم بهتر میشناسه، به خدا هم نزدیکتر میشه !

چون وقتی که آدم عاشق میشه دیدگاهش نسبت به دنیا عوض میشه !

آدم چیزایی رو می بینه که قبلآ هیچ وقت نمیدیده، شاید کارای خوبی رو بکنه که قبلآ هیچ وقت 

انجام نمی داد یا براش مهم نبود !

آدم عاشق، چشمش به دنیا باز میشه !

آدم وقتی که عاشق میشه، پاک میشه !

شاید کسی که عاشق نباشه این حرفا براش عجیب باشه اما فکر کنم عاشقای عالم این حرفا

رو خوب  بفهمن !

                       ........................................................................................

دوستان نظر شما چیه زندگی با عشق یا بدون عشق کدوم یکیش ؟

خوشحال میشم نظر شما رو هم بدونم مرسی

نوشته شده در سه شنبه 9 آذر1389ساعت 0:45 توسط مهران|

 

ما آدما بعضی وقتا ممکن وارد بازی عشق بشیم اما داشتم فکر می کردم وقتی آدم وارد این بازی

میشه جزو کدوم دسته از عاشقاست .

آدما تو عشق به چند دسته تقسیم میشن :

بعضیا تو این دنیا، ساخته میشن برای عاشق شدن و نرسیدن !

بعضیا هم خدا اونا رو ساخته که همیشه معشوق باشن، همیشه دوست داشتنی باشن !

تو این دنیا بعضیا خسرو میشن و بعضیا فرهاد ، بعضیا هم شیرین !

بعضیا مجنون میشن و بعضیا لیلی !

بعضیا هم هستن که از عشق هیچ بویی نمی برن ، دلشون مثل سنگ سخته و شاید دل

شکستن براشون راحته !

بعضیا هم هستن که از عشق هیچ سهمی ندارن ، در واقع عاشق شدن بر اونها حرامه حتی اگه

 بخوان عاشق بشن درای عشق به روی اونا بسته است این بدبختا  آرزوی مجنون بودن میکنن ،

هه این دسته از آدما میگن مجنون هم آرزوست ، میگن حداقل مجنونو لیلی دوست داشت حداقل

اون یکی رو داشت که براش میمرد برای ما کی میمیره ، ما رو کی دوست داره ، اینا دیگه چه بدبختا

یین آخه مجنونِ بدبخت هم آرزو داره که میخوان جاش باشن !

بعضیا هستن که آسمون شباشون آبی و پر از ستاره است ، از ستاره هاش  انقد نور می باره که

شبشون مثل روز ، روشن روشن میشه !

اما بعضیا هم هستن، شب که میشه ظلمات همه جای وجودشونو فرا میگیره ، همه جا تاریک 

میشه آسمونشون ابریه و یه ستاره توش نمی درخشه !

 

اما من دوست دارم از گروه مجنون باشم، یا شاید هم باشم !

دوست دارم مثل فرهاد یا شاید هم خسرو باشم

چون به این اعتقاد دارم که صید بودن خوشتر از صیادی است

معتقدم لذتی رو که عاشق از غم عشقش می بره ، معشوق از خندیدن به عاشقش نمی بره !

 

شما چی، دوست دارید جزو کدوم یکی از این گروه ها باشید یا جزو کدوم یکی شون هستید ؟

البته می تونید به این سوال من جواب ندید ولی یه نظر کلی درباره  این پست بذارید ممنون میشم مرسی  

 

نوشته شده در چهارشنبه 5 آبان1389ساعت 14:1 توسط مهران|

 

بچه ها داشتم فکر می کردم که چه چیزی میتونه برای آدم بدترین چیز باشه

به نظر شما بد ترین اتفاق کدومه  ؟

(البته به غیر از بیماری های صعب العلاج)

۱- بی اعتمادی دیگران به شما

۲- قبول نشدن تو کنکور

۳- مشروط شدن تو دانشگاه

۴-اخراج از دانشگاه

۵-تو غربت زندگی کردن

۶-بیکاری

۷- بی پولی

اما به نظر من همه این چیزا قابل تحمله

به نظرم بدترین چیز اینکه وقتی پا تو از خونه میذاری بیرون هیچ کس چشم براه برگشتنت نباشه وقتی

دیر می کنی هیچ کس دلواپست نشه هیچ کس بهت زنگ نزنه که کجایی٬  هیچ کس منتظرت نباشه

                                            ................................................

بدترین چیز اینه که قلب هیچ کس برات نتپه‌٬ برای هیچ کس مهم نباشی حتی اگه مردی هیچکس

ککش هم نگزه

بدترین چیز اینه که٬ هیچکس بهت فکر نکنه

بدترین چیز اینه که نبودت باعث دل تنگی هیچ کس نشه

آره بدترین چیز اینه که شبها وقتی به آسمون نگاه می کنی‌٬ برات هیچ ستاره ای ندرخشه

بدترین چیز اینه که دور ورت پر آدم باشه و احساس تنهایی کنی ‌٬ حس کنی تو این شهر

شلوغ هیچ یار و یاوری نداری برای همه یه غریبه ای یه غریبه  !

                                ..................................................

شما چی‌٬ به نظرتون بدترین چیزی که میتونه برای آدم اتفاق بیافته چیه ؟

خوشحال میشم نظر شما رو هم بدونم مرسی

نوشته شده در چهارشنبه 28 مهر1389ساعت 0:20 توسط مهران|

 

ما آدما تو کارای این دنیا موندیم٬ ‌‌وقتی می خوای اتفاقی بیافته اون اتفاق هیچ وقت نمی افته

اما وقتی که اون موضوع دیگه برات اهمیت نداره خیلی راحت اون اتفاق میافته !

وقتی که منتظر کسی هستی٬ اون هیچ وقت نمیاد وقتی میاد که دیگه امدنش برات اهمیتی

نداره !

وقتی که برای عشقت بی تابی می کنی٬ وقتی که حاضری جونتو به پاش بدی تو راه اون

عشق مشکلاتی به وجود میاد که باعث میشه هیچ وقت بهش نرسی اما کسی رو که نمی

خوای خیلی راحت میتونی بهش برسی ...                      

واقعآ چرا اینجوریه٬ ما که تو کار خدا موندیم !

شما چی همچین مواردی براتون اتفاق افتاده ؟

اگه افتاده خوشحال میشم نظر تونو راجع به رسم دنیا بدونم مرسی

                                                       

نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 0:8 توسط مهران|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت